اگر نمی توانی مدادی باشی که خوشبختی یک نفر را بنویسد

پس حداقل سعی کن پاک کنی باشی که غم کسی را پاک کند !
زندگی هنر نقاشی بدون پاک کن است
پس طوری زندگی کن که حسرت داشتن پاک کن را نخوری !
در مقابل سختی ها همچون جزیره اى باش که دریا هم با تمام عظمت و قدرت نمى تواند سر او را زیر آب کند !
آدم های بزرگ قامتشان بلندتر نیست
خانه شان بزرگ تر نیست
ثروتشان بیشتر نیست
آنها قلبی وسیع و نگاهی مرتفع دارند.


تاريخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 16:31 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(1)

 این جمله خیلى به من چسبید

 
وقتى به یه مگس بال هاى پروانه رو بدى
نه قشنگ میشه
نه میتونه باهاش پرواز كنه
میدونى دارم از چى حرف میزنم؟!
 
 
 
 
                    "اصالت"
 
 
بال و پر بیخود به کسی دادن اشتباهست...
محله ما یک ″رفتگر″ دارد...
صبح که با ماشین از درب خانه خارج می شوم...
سلامی گرم می کند... 
من هم از ماشین پیاده می شوم!!! 
دستی محترمانه به او می دهم...
حال و احوال را می پرسد و مشغول کارش می شود...
 
همسایه طبقه زیرین ما نیز ″دکتر جراح″ است...
گاهی اوقات که درون آسانسور می بینمش...
سلامی می کنم... 
او فقط سرش را تکان می دهد...
درب آسانسور باز نشده برای بیرون رفتن خیز می کند...
 
من به شخصه اگر روزی برای زنده ماندن نیازمند این ″دکتر″ شوم!!!
 
جارو زدن سنگ قبرم به دست آن ″رفتگر″ بشدت لذت بخش تر است از طبابت آن ″دکتر″ برای ادامه حیاتم...
 
″تحصیلات″ مطلقا هیچ ربطی به ″شعور″ افراد ندارد...


تاريخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 16:30 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)

 انسانهای عجیبی هستیم

وقتی به دستفروش فقیری می رسیم که جنس خود را به نصف قیمت می فروشد با کلی چانه زدن او را شکست می دهیم و اجناسش را به قیمت ناچیز می خریم
 
بعد به کافی شاپ لوکس شخص ثروتمندی می رویم و یک فنجان قهوه را ده برابر قیمت نوش جان میکنیم و انعامی اضافه نیز روی میز می گذاریم و شادمانیم
 
شادمانیم که فقیران را فقیر تر میکنیم
شادمانیم که ثروت مندان را ثروتنمند تر میکنیم
این است...


تاريخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 16:29 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)

 فرض کنید زندگی همچون یک بازی است 

 
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید 
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. 
او در ادامه میگوید : " آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است 
کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد...


تاريخ : شنبه 12 تیر 1395 | 22:34 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)

 مردم چه می گویند !!!! ...

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
مادرم گفت: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟
 
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی!
پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟
 
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی
 گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟
 
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم.
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟
 
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی.
گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟
 
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من.
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟
 
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟! 
فتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟
 
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد.
گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟
 
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟
 
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.
دخترم گفت: چه شده؟... گفت: مردم چه می گویند؟
 
مُردم، برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت.
خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟
 
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند.
اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟
 
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟
 
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند


تاريخ : شنبه 12 تیر 1395 | 22:31 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)

 

می توان 

تلخی تمام غم ها را نوشید

به شرطی که

نگاه شیرینی 

روی میز زندگی ات باشد



تاريخ : شنبه 12 تیر 1395 | 13:59 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)

 

برای روشنایی 

هرخانه ای ستاره ای دارد

اما خانه ی من ماه

که هرشب ستاره ها را صدا می زند

تا هم سفره ما

تا صبح بیدار باشند



تاريخ : شنبه 12 تیر 1395 | 13:49 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)


شرجی و بی حوصله ام

نه خواب دارم نه خوراک

شبیه درختی شده ام

نه شاخ دارد و نه برگ

و صبح ها با پتو رفیقم

بعد از ظهر ها با ماه عسل بیدارم

تا انسان های احسان را ببینم…

حالم از این جهان و جام هایش بهم می خورد

جامی که غزه

بدون ستاره گل باران می کند

تلاویو با حمایت تمام تماشاگرانش

نمی تواند یک سِت هم برنده باشد

قدس صداقتیست

که دارد ویدیو چک می شود

تا روز به روز

میدانش را کوچک تر کنند و مین هایش را بزرگ تر

حالم از این توپ ها به هم می خورد

که بوی باروتش

جهان را فتح کرده

حالم از این بازی بهم می خورد

که کودکان را به توپ بسته است



تاريخ : شنبه 12 تیر 1395 | 13:35 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)

 


کوتاه ترین کلمه 

مرگ است

که حتی 

از بلندترین دیوار هم بالا می رود

حواست باشد

شاید تو کوتاه ترین دیوار باشی...



تاريخ : شنبه 12 تیر 1395 | 13:03 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)

 استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟  چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ 

 
 یکى از شاگردان گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.  
 
استاد پرسید: اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است، امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟  آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ 
 
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. 
 
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عمیقا یکدیگر را دوست داشته باشند چه اتفاقى می‌افتد؟  آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. 
 
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان بازهم به یکدیگر بیشتر می‌شود.  سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. 
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.  امیدوارم روزی برسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود
 


تاريخ : شنبه 12 تیر 1395 | 10:14 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...1213141516...55صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران