به نام خدایِ یکتایِ بیِ همتا
شعرِ تازه ام تقدیم به شما خوبان

پر شده ام از تاريكي
همچون خانه اي كه ،
پنجره هاي اتاق آن يك به يك بسته مي شوند
نه ماه پيداست
نه چشمك ستاره اي !
زل زده ام به تاريكي
با چند مدادرنگي جويده كه از كودكي ام مانده اند
مي خواهم
ديوار تنم را
نقاشي كنم!
اول دست مي برم
روي قلبم، غاري بِكشم به اندازه تنهايي
پايين تر
رودي كه تمامِ غم هايم را با خود ببرد.
باد مي آيد ...
موجِ راديو مي گويد:
دارد باران مي بارد
بي خيال پنجره ها را باز مي كنم
بي چتر به خيابان مي زنم
ببينم خدا مرا چگونه نقاشي خواهد كرد.
تاريخ : دوشنبه 23 دی 1392 | 17:44 | نویسنده : argpishgaman |
ارسال نظر(4)
.: Weblog Themes By Pichak :.
