شعر های تازه ای از اصغر رضایی گماری
< چهار شعر از اصغر رضایی گماری
قفس
ديديم نمي شود
در زمين عاشق شد
به آسمان پرواز كرديم
وقتي برگشتيم
ما را به قفس انداختند
نتوانستيم ثابت كنيم
پرنده نيستيم
ما تنها عاشق شده بوديم.
پروانه
يادت باشد
بر پيله هاي دردِ تنت
با اشك بنويسي
دنيا
جاي پروانه شدن نيست.
دلتنگي
دلتنگي را
زماني حس خواهي كرد
كه هيچ عابري
كبريتي براي آخرين سيگارت
در جيبها نداشته باشد.
اندوه
آخرين زنگ كلاس
آغاز اندوه
سه ماههي مدرسه بود.
تاريخ : سهشنبه 25 مهر 1391 | 17:07 | نویسنده : argpishgaman |
ارسال نظر(1)
.: Weblog Themes By Pichak :.
