همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.

نوبت به او رسید : دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

گفت : می خواهم به دیگران یاد بدهم ، پس پذیرفته شد. چشمانش را بست ، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است.

با خود گفت :حتما اشتباهی رخ  داده است من که این را نخواسته بودم؟

سال ها گذشت تا اینکه روزی داغ تبری را روی کمر خود احساس کرد، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره خود را از زندگی نگرفتم.

با فریادی غمبار سقوط کرد و با صدای غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد...

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده ...





تاريخ : پنج‌شنبه 05 تیر 1393 | 23:07 | نویسنده : argpishgaman | ارسال نظر(2)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران